|
|
![]() نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 23:53 توسط t@kro
یک شبی با یاد تو بدرود خواهم گفت و رفت خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت در فراق شعرهایم یک شبی خواهم نشست آخرین اشعارم را بر تو خواهم گفت و رفت با خیالت بر دیار قصه ها رفتم ولی قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت من نتوانستم بگویم عاشق چشمان پرمهر توام یک شبی در خواب تو این جمله خواهم گفت و رفت شعله های عشق من هر دم زبانه میکشد از هجر تو بر دل دیوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 0:50 توسط t@kro نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 20:17 توسط t@kro بوسه یعنی وصل شیرین دو لب بوسه یعنی خلسه در اعماق شب بوسه یعنی مستی از مشروب عشق بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلداگی لذت از شب لذت از دیوانگی بوسه یعنی حس خوب طعم عشق طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن لحظه ای با دلبری تنها شدن بوسه سر فصل کتاب عاشقی بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان بوسه یعنی عشق من با من بمان شرم در دلداگی بی معنی است بوسه بر می دارد این شرم از میان
طعم شیرین عمل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است بهترین هدیه پس از یک انتظار بشنوید از من فقط یک بوسه است نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 15:25 توسط t@kro
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 22:53 توسط t@kro يه اعتراض روي لبم به هر چي عاشق شدنه كه منو بدبين ميكنه به هر كي عاشق منه آخه چرا هركي مياد تيشه به ريشه ام ميزنه اونيكه عاشقش شدم بايد دلمو بشكنه يه درد كهنه و بزرگ كنج دلم خونه داره وقتي بهش فكر ميكنم اشك منو در مياره دارم به آخر ميرسم مثل يه قصه ي غريب پر از غم و شكايتم از همه دنيا بي نصيب تقدير من اين بوده كه قيد دلم رو بزنم لبريزه گريه باشم و كنج قفس جون بكنم من ديگه عادتم شده يكي بياد و بگذره اونيكه عاشقش شدم دلم رو همراش ببره نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 18:25 توسط t@kro تو مرا میفهمی
من تو را میخوانم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 11:39 توسط t@kro
دست عشق از دامن دل دور باد میتوان آیا به دل دستور داد؟ میتوان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست !باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمیبایست داد نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 13:19 توسط t@kro اشک باید ریخت زار باید زد عشق یعنی این خودپرستی را بارها دار باید زد شب پر از راز است رازها را باز باید خواند نبری از یادت شب مهتابی را نفس خسته بی خوابی را نبری از یادت گرمی دست مرا ای دوست رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست من تو را در قفس سینه ی خود می خواهم من تو را می خواهم نبری از یادت آن شب تنهایی آن شب ملتهب رویایی دست من در طلب ماه به رخسارت خورد دستی اما دل من را افسرد من به چشمان تو جان بخشیدم نی که در چشم تو جان را دیدم نبری از یادت التماس دل غمگین مرا نبری از یادت من تو را می خواهم باز بی چون و چرا می خواهم نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:39 توسط t@kro گفتی که می بوسم تو را نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:47 توسط t@kro
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 22:24 توسط t@kro گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم راه عشق و عاشقی و مستی و نجوا کشید گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن در بیابان بلد تصویر یک سقا کشید گفتمش از غربت و مظلومی و محنت بکش فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم گریه کرد ، آهی کشید و زینب کبری کشید گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق؟ عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 20:45 توسط t@kro
کسی را دوست می دارم ، که رسم مهربانی را نمی داند محبت را نمی فهمد ، غم بی همزبانی را نمی فهمد کسی را دوست می دارم ، که رنگ چشم او مرموز و رویائیست به من چشمی نمی دوزد ، به من عشقی نمی ورزد کسی را دوست می دارم که در رویا گهی بامن به دلتنگی سخن از عشق می گوید
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
نفس نفس زنون ميرم من امشب سکوت دلم را شکستم اگه چشمات منو میخواست
هر لحظه یادت میکنم شاید تو هم یادم کنی
بگير از من تو اين دل ياد بودي
مرا با يك نگاه ازغم جداكن
اگر روزي كسي از من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر ار زندگی نیست
رخت مه را رخ و فرزين نهادست
لبت بيجاده را صد ضربه دادست چو رويت کي بود آن مه که هر مه سه روز از مرکب خوبي پيادست کجا ديدست بيجاده چنان خال که فرزين بند نعلت را پيادست ز مادر تا تو زادي کس نديدست که يک مادر مه و خورشيد زادست از اين سنگين دلي با انوري بس که بيتو سنگها بر دل نهادست تو دریا بودی و من قایقی خرد اگر روزي دلت لبريز غم بود امشب براي گريه ام يك شانه ميخواهم كه نيست
دراين خرابات جهان يك خانه ميخواهم كه نيست در غربت چشمان تو تنهاييم آواره شد در وصف اين نامردمان يك واژه ميخواهم كه نيست تا بشکند امروز طلسمم ٬ برخیز
تا غصه جدا شود از اسمم برخیز این جسم ندارد آرزویی جز خاک ای روح ! به احترام جسمم برخیز ! تو گرمي بازار نداري امروز
دلبسته و بيمار نداري امروز سخت است بگويمت ولي بايد گفت : اي عشق ! خريدار نداري امروز مثل باد سرد پاييز
غم لعنتي به من زد حتي باغبون نفهميد كه چه آفتي به من زد تو حضور مبهم پنجره ها روبروم ديواراي آجريه خورشيد روشن فردا مال تو سهم من شباي خاكستريه اگرچه ميدونم دوسم نداري
به هر در ميزنم تنهام نذاري اگر هم پاي كسي در ميونه بذار اسمت حداقل روم بمونه این کیست که با این همه غم می خندد ؟
زخمی شده باز دم به دم می خندد در مرگ چه رازی است که این کهنه درخت با هر تبری که می زنم می خندد خدایا بشکن این آیینه هارا که من از دیدن آیینه سیرم مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگزیرم از آن روزی که دانستم سخن چیست همه گفتند:این دختر چه زشت است کدامین مرد اورا میپسندد؟ دریغا!دختری بی سرنوشت است چو در آیینه بینم روی خود را درآید از درم غم با سپاهی سیه روزی نصیبم کردی اما نبخشیدی مرا چشم سیاهی به هرجا پانهم از شومی بخت نگاه دلنوازی سوی من نیست ازین دل ها که بخشیدی به مردم یکی در حلقه ی گیسوی من نیست مرا دل هست اما دلبری نیست تنم دادی ولی جانم ندادی به من حال پریشان دادی اما سر زلف پریشانم ندادی به هرجا ماهرویان رخ نمودند نبودم توشه ای جز شرمساری خزیدم گوشه ای سردر گریبان به درگاه تو نالیدم به زاری چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان همه گویند او مردم گریز است نمیدانند زین درد گران بار فضای سینه ی من ناله خیز است به هرجا هم گناهم حلقه بستند نگینش دختری ناز آفرین بود زشرم روی نا زیبا در آن جمع سر من لحظه ها بر آستین بود چو مادر بیندم در خلوت غم ز راه مهربانی مینوازد ولی چشم غم آلودش گواه است که از اندوه دختر میگدازد خدایا بشکن این آیینه هارا که من از دیدن آیینه سیرم مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگزیرم خداوندا!خطا گفتم ببخشای تو بر من سینه ای بی کینه دادی مرا همراه رویی ناخوشایند دلی روشن تر از آیینه دادی مرا صورت پرستان خوار دارند ولی سیرت پرستان میستایند میان سیرت و صورت خدایا! دل زیبا به از رخسار زیباست به پاس سیرت زیبا کریما دلم بر زشتی صورت شکیباست .... اين بركه ي باريك برايم ننگ است
انگار،سزاي هر سكوتي سنگ است نفرين خدا باد بر آن دستي كه... هر روز دلم براي جفتم تنگ است نوشته بودی و رفتی که من هنوز هستم هنوز از نفس و عطر و بوسه ات مستم نوشته بودی و رفتی و من تمام شدم چه کار بود تو ای دل که داده ای دستم نباشی خیالم بهم میخورد
از این عشق حالم بهم میخورد
چو پروانه از درد ِهجران تو
هوای دو بالم بهم میخورد
عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود نرگس ساقی اگر مستی صد جام نداشت سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود بیا بشکن سکوت قلب خسته ببین بی تو دلم غمگین شکسته ز صبح عاشقی حیران ترم کن
که تاریک است این قلب شکسته اي كاش گل باغ بهارت بودم اندرقفس عشق هزارت بودم اي كاش به هر سو كه نظر مي كردي من مردمك چشم خمارت بودم سحرگاه در چمن خوشرنگ شد گل نگاهش کردم و دلتنگ شد گل به دل گفتم که ناز است اين مينديش چو دستي پيش بردم سنگ شد گل من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم تک و تنها به خدا می شکنم میرسد روزی که روزها را بی من سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی بگذار كه این پنجره را باز كنم یك زندگی دوباره آغاز كنم بگذار كه در هوای تو چون خورشید با بال وپر سوخته پرواز كنم ما شاخه ای از ایل شقایق هستیم بادردسرعشق،موافق هستیم درپرده چرا سخن بگویم،حاشا بگذار بدانند كه عاشق هستیم براي ديدن ادامه شعرها روي ادامه مطلب كليك كنيد . نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 0:4 توسط t@kro وقتی که گفتم ای عزیز؛ من دوستت دارم هنوز خندیدی و گفتی به من؛ درعشق من اینک بسوز گفتم برای خاطرت من مثنوی ها گفته ام گفتی که شعرت کهنه بود من شهر نو می خواستم گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود زیبای من؛ من بارها لیلا و مجنون خوانده ام لیلای تو اینک منم مجنون عشقت مانده ام رفتی زپیشم بی وفا لیلای دوم داشتی کردی فدای لیلی ات هرچه زمن کم داشتی من از برای ماندنت قلبم گرو بگذاشتم قهرت بهانه بودو بس من هیچ کم نگذاشتم نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 14:43 توسط t@kro
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من وعشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبرکن وگوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت جزعشق تودرخاطرمن مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 22:24 توسط t@kro
براي ديدن جوكها روي ادامه مطلب كليك كنيد امیدوارم این جوکها کسی رو ناراحت نکنه نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 15:12 توسط t@kro
امیدوارم خوشتون امده باشه . راستی نظرتون فراموش نشه برای دیدن بقیه ی عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 14:30 توسط t@kro اگه میخواهید وبلاگتون تو گوگل و ۱۵۰ موتور جستجو ثبت بشه میتونید تو نظراتون بگید تا این کارو براتون انجام بدم البته خیلی سریع و رایگان . نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 23:34 توسط t@kro |
Designed by farzin . Copyright © 2006-07 boo3baran.blogfa.com